تبليغاتX
وب گاه
وب گاه
حضور

هر روز ساعات حضور در فضای مجازی من بیشتر می شود. این که معنای خاصی ندارد!
2 نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 21:4  توسط نونو  | 

بعد از بیش از یک سال و نیم

احتمالا کسی دیگه به وبلاگی که یکسال و نیم خوابیده سر نمی زنه غیر از صاحب وبلاگ ولی من دلم خواست وبلاگ بنویسم. بعد از اینهمه وقت و شاید بعد از اینهمه تغییر و اتفاق.

من اومدم وبلاگم. پستهای قبلیم رو خوندم و به وبلاگهایی که به اندازه همون یکسال و نیم سر نزده بودم سر زدم. بعضی ها همونی بودن که بودن. بعضی ها تغییر کمی کرده بودن. جالب بود. مثل وقتی که از شهری مسافرت کرده باشی و بعد از یه مدتی بیای. جالب تر از همه سورئالیست بود انگار نوشته هاش آرومتر شده بودن. فکر کنم داره بزرگ می شه. بعضی ها رو هم هنوز نخوندم ...

بعضی از پستهای خودم به نظرم غریب می یومدن، بعضی ها عجیب بودن و بعضی هاش هنوز خودم بودن. می خوام بازم بنویسم... به همین راحتی .....................................

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 19:13  توسط نونو  | 

مناظره دکتر ستاری‌فر و دکتر رهبر

من از اقتصاد چیز زیادی نمی‌دونم. اما یه جایی توی مناظره دیشب دکتر ستاری فر بعد از کلی ایراد گرفتن به مدون و مستند نبودن آمار دولت و بیان اینکه اولین وظیفه دولت سیاستگذاری و ... است به رهبر گفت که چرا برنامه توسعه برای استانها تدوین نکرده اند، دکتر رهبر در پاسخ فرمودند نیازی به برنامه توسعه نیست من تا خودم نروم از نزدیک نبینم و در لحظه مشکلات را حل نشود که فایده ندارد!!!!
امیدوارم مردم ما دیگر گول عوام فریبی را نخورند.

2 نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 8:17  توسط نونو  | 

آدما دائم خودشون رو تکرار می کنند!

دیروز زنی را دیدم که از مدتها پیش او را می شناختم. حدود سه سال از آخرین دیدارمان می گذشت. موقعیت خود و خانواده اش کما بیش تغییر کرده بود. بچه ها به کلاس بالاتر رفته بودند. همسرش بازنشسته شده بود و یکی از دخترانش نامزد کرده بود. شروع کردیم به صحبت از همه چیز... برایم جالب بود که مشکلاتش با همسرش هنوز همان مشکلات سه سال پیش یا به نوعی بیست سال پیش بود. هنوز همان نقطه نظرات را داشت و هنوز می خواست زندگیش را بسازد. هنوز تلاش می کرد. بدون آنکه بتوانم نتیجه تلاشش را حداقل در سه سال پیش ببینم. هنوز همان جای سه سال پیش ایستاده بود و هنوز همان روش تلاش را داشت و راحت بود که بفهمیم ده سال دیگر نیز به احتمال زیاد هنوز دارد تلاش می کند (به همان روش سابق). راستش این نه تنها وضع این دوست من که فکر می کنم وضع درصد زیادی از آدمهاست. ما فکر می کنیم که در تلاشیم در حالیکه فی الواقع داریم در جا می زنیم. 
آدمها دائم خودشان را تکرار می کنند. اصلا در همین تکرار خود است که شناخت از آدمها معنی پیدا می کند. اگر واقعا آدمها به همون اندازه که تلاش می کنند که بهتر بشن، بهتر فکر کنند و بهتر عمل کنند این اتفاقها براشون می افتاد دیگه خیلی کمتر می توانستیم به شناخت از آدمها اعتماد کنیم اما چون آدمها به سختی و بسیار دیر تغییر می کنند  ما می توانیم روی شناختی که ماه قبل سال قبل و حتی سالهای قبل از کسی به دست آوردیم حساب کنیم. و البته این قضیه واقعیت تلخ دیگری را هم می رساند و آن همان درجا زدنه. اینکه ما همه خیال می کنیم در تلاش و تغییریم. شاید این تلاش و این خواستن دائمی تغییر همان تکرار است و اصلا بهانه ایست برای فرار از خودمان.
2 نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 10:15  توسط نونو  | 

عشقبازی
 

عشقبازی مفهومی عام است که یکی از معانی آن ابراز و طلب عشق متقابل عاشق و معشوق می‌باشد. و عشق مفهومی است که اغلب در تعریف آن اختلاف نظر وجود دارد. به اعتقاد برخی به عشق زمینی و آسمانی و یا عشق کاذب تقسیم بندی می‌شود. در اینجا مد نظر همانعشق کاذب است(در صورت وجود) یعنی زمانی که احساس دیگری با عشق اشتباه گرفته می‌شود. در همین قسمت می‌توان نتیجه گرفت که عشقبازی کاذب نیز وجود دارد. حال این کذب می‌تواند متعلق به کذب بودن احساس باشد و یا معشوق. با تمام این تفاسیر خوش آن زمان که در عشقبازی غوطه وریم، عشق می‌ورزیم و عشق طلب می‌کنیم ولو با یک معشوق کاذب.  خوش آن زمان که همصحبت یکرنگی هست ولو برای یک روز، خوش آن زمان که دلمشغولی داریم. خوش آن زمان که امیدی هست ولو با یک گلدان...

2 نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 12:44  توسط نونو  | 

 

تغيير پایدار نياز به تفكر دارد.

منظور داشتن اعتقاد مشخص نسبت به مسائل مختلف است

 

2 نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 12:0  توسط نونو  | 

از تکرار خسته ام

از تکرار موقعیتها، از تکرار آدمها، از تکرار کتابها، از تکرار وبسایتها، از تکرار نوشته ها، از تکرار بایدها و از همه مکررها...

باز هم، بازهم، بازهم

کاش بازهم مجبور نبودم بگویم امسال هم من همانم که بودم...


کاش بازهم، دوباره، مثل دفعه قبل، مثل هر هفته، مثل هرماه، مثل همیشه و ...  از فرهنگ لغاتم حذف می شد.

کاش همه بازهم های زمانی حذف می شد، آنوقت زمانیکه می خواستم آرزو کنم بازهم در آغوشت باشم باید چه می گفتم؟ زمانی که آرزو می کردم همیشه پیشم بمانی؟ زمانی که می خواستم هرگز ترکم نکنی؟ هان؟

2 نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 17:20  توسط نونو  | 

کاش خوابم ببرد تا فردا

دلخور که می‌شد دعایم می‌کرد! می‌گفت کاش تو بدوی و زندگی بدود. تو بدوی و خوشبختی بدود. بدوی و به گردش هم نرسی.
امروز زندگی مي‌دود و من نشسته‌ام. زانوهایم رابغل کرده‌ام. کسی از من بیرون می‌آید. دستم را می‌گیرد و به طرف خودش می‌کشد. خم می‌شود جلو و بازهم تلاش می‌کند. سنگینیم اجازه حرکت نمی‌دهد. در چشمانم نگاه نمی‌کند. یکبار دیگر با همه قوا مرا به طرف خودش می‌کشد و یکدفعه رها می‌شود روی من. نفس نفس می‌زند. فریاد می‌کشد و با مشت می‌کوبد توی سرم. می‌زند توی صورتم. گریه می‌کند. سعی می‌کند نگاهم کند. نگاهش تا گردنم نرسیده، بر می‌گردد به دستانم نگاه می‌کند. انگشتانش را لای انگشتانم گیر می‌اندازد. می‌گوید:"خیلی خوب، هر طور تو بخواهی. ٱرام باش. آرام می‌رویم." بلند می‌شود و دستم در دستش راه می‌افتد. نیم خیز می‌شوم. نمی‌توانم بلندشوم. زانوهایم را می‌گذارم زمین و همینطور که یک دستم در دست اوست چهاردست و پا دنبالش می‌آیم. چند بار که زانوهایم را روی زمین می‌کشم دستم درد می‌گیرد. دستم را از دستش بیرون می‌کشم و دمر میخوابم روی زمین. نگاهم می‌کند و بالای سرم می‌نشیند. همینطور خیره می‌شود به سرم. بلند می‌شوم می‌نشینم. به دور تر ها خیره می‌شوم. دورترهایی مبهم و فکر می‌کنم بلاخره من هم روزی خواهم دوید و به آن دورترها خواهم رسید. بی‌شک زندگی جایی آن دورترها منتظر من است. زندگی و همه آدمهای داخلش.نگاهش می‌کنم و می‌گویم:"آن روز روز پیروزی من خواهد بود" لبخند کجی می‌زند. می‌آید نزدیکم نزدیکتر. به چشمانم خیره می‌شود. یکدفعه دهانش را باز می‌کند و مایع زرد بوداری را به صورتم می‌پاشد. چشمم را می‌بندم و با دست مایع چسبناک را از صورتم پاک می‌کنم. دلم به هم می‌خورد. دهانم را باز می‌کنم که نفس بکشم. یک چیز گرم و واردش می‌شود. چشمم را باز می‌کنم. مثل یک تکه جگر دراز، با حرکت مارپیچی خودش را می‌کشد داخل. سریع تمام می‌شود. می‌نشیند داخل دلم. بالا می‌آورم. جگر دراز هم بالا می‌آید. از دهانم آویزان می‌شود. میخواهم بقیه‌اش را هم بالا بیاورم که دوباره می‌رود داخل. دراز می‌کشم. دستهایم را می‌گذارم زیر سرم و به آسمان نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم شاید رویا دیده‌ام. مارپیچ وار خودش را می‌رساند به سرم. یادم می‌افتد جای دیگری هم او را دیده‌ام. 29 سال پیش بود. باز توی سرم حرکت می‌کند. نه همین چند ماه پیش بود. آنوقت افتاده بود توی کاسه توالت. خیره خیره نگاهش کرده بودم. دوباره حرکت کرد. برگشت توی دلم. دلم گنده شد. به دورترها نگاه کردم. به اطرافم نگاه کردم. دوباره به دورترها. فکر کردم حتما آن دورترها هم باید بخوابی و با جگرها سروکله بزنی. سرم را روی دستهام حرکت دادم. به پهلو چرخیدم و فکر کردم تلاش برای امروز کافی است. کاش خوابم ببرد تا فردا.
2 نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 10:38  توسط نونو  | 

دروغ می گویم؟

چقدر دلم می خواد بزنم به سیم آخر و دیوونه بشم. چقدر دلم می خواد بتونم دیوونگی کنم. اما اگه واقعا اینقدر دلم می خواد دیوونگی کنم پس چرا مواظبم که دیوونه نشم؟
2 نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 9:19  توسط نونو  | 

چه جور پستهایی خونده میشن؟

داشتم فکر می کردم وقتی یه وبلاگ رو باز می کنم و می بینم که توی پستش یه چیزی شبیه این نوشته: حالم امروز خیلی بده ..... دیگه حوصله نمی کنم بقیه اش رو بخونم مگر اینکه نویسنده رو بشناسم و اون معمولا پستهای این تیپی ننویسه. می دونید توی وبلاگستان به نظر می یاد آدمها بیشتر جذب وبلاگهایی می شن که هر چند شخصی هم باشه ولی از دلتنگیها و به هم ریختگی های معمول که هر آدمی تجربه اش می کنه حرف نزنه. در حقیقت آدمها حتی توی وبلاگهایی با پستهای خیلی شخصی هم دنبال خاطرات و لحظه هایی ناب و حرفهایی شاید متفاوت از حرفهای خودشون می گردن.
یه سری پستهای شخصی هم که مربوط می شه به وبلاگهایی که به هیچ عنوان شخصی نمی نویسن معمولا جالبه. چون بقیه می خوان کشف کنند که پشت این صفحه جدی چه جور شخصیتی هست... 

2 نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 14:2  توسط نونو  |