تحریم انتخابات، ترحیم آزادی شد.
.
2
نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد1384ساعت 14:39  توسط نونو
|
هنوز تو شوکم.
هنوز توی شوکم. روز جمعه به زور تونستم حدود ۱۰ نفر از بی طرفها رو با گفتن نظرات معین راضی کنم که به معین رای بدهند. حتی یک نفر در بینشان جز تحریم کننده ها بود که وقتی نظرات معین و حرفهایش را گفتم به شوهرش گفت که می خواهد رای بدهد و نظرش عوض شده و شوهرش که از تحریمی های بی دلیل دو آتیشه بود رویش را برگرداند و خانم محترمه هم منصرف شد!
شنبه اینترنت نداشتم و امروز می بینم که خیلی ها در اواخر روزهای پنج شنبه و جمعه برای معین تبلیغ کرده اند!!! شاید حرف بهنود درست باشد که می گفت اگر تبلیغات یک هفته دیگر ادامه پیدا می کرد معین در دور اول انتخاب می شد اما من میگویم حداقل به دور دوم راه پیدا می کرد. حتی کسایی مثل حسین درخشان هم در چند روز آخر موضع خودشان را اعلام کردند. شاید طرفدارای معین یا روشنفکرای ما زیادی دموکرات هستند و به عنوان افراد تاثیر گزار نمی خواستند فضای سالم انتخاباتی ضربه بخورد!! به هر جهت بدون شوخی شاید منظور تعدادی همین بوده و البته اینکه همه مانده بودند تحریم را انتخاب کنند یا معین را. و این دو تکه متضاد موجود در ذهنشان بود اما بحث بر سر موثر بودن هر کدام از این راههاست. به هر جهت باید به خاتمی برای برگزاری چنین انتخاباتی آفرین گفت. به نظر من او از تواناییهای دولت برای معین استفاده نکرد و می توانست این کار را بکند و برای این عملکرد باید او را تحسین کرد.
و اما تاثیر این انتخابات روی من! دیگه خودم رو به خاطر لحظه نود بودن و سرزنش نمی کنم من مال همین جامعه ام. (بلاخره در این مورد هم یکی پیدا شد که گناهم رو بندازم گردنش)
2
نوشته شده در یکشنبه 29 خرداد1384ساعت 10:38  توسط نونو
|
خودمان
تعطیلات نوروز امسال، وب لاگ تازه راه افتاده دکتر معین بخاطر مشکلات فنی و بازدیدکنندگان ناگهانی از کار افتاد. همان روز مطلبی در «سردبیر: خودم» نوشتم که نتیجه آن پنجره ای جدید در ذهنم باز کرد.
نوشتم که برای رای دهندگان این اشکالات فنی خیلی معنی دارد و اعتمادشان را به معین پایین می آورد. خوانندگان وب سایت حق دارند که پیش خود بگویند این نامزدی که نمی تواند یک وب سایت کوچک را اداره کند، چطور می خواهد ایران به این بلبشویی را بچرخاند.
دو، سه روز گذشت تااینکه از یکی از بچه های وبلاگ دار نزدیک به ستاد معین شنیدم که معین مطلب من را خوانده، به شدت از این اتفاق عصبانی است و چون تقریبا همه عوامل فنی وب سایت در سفر بوددند، تمام ماجرا را سر این دوست بینوا خالی کرده است و مجبورش کرده که ظرف چند ساعت مشکل را حل کند.
بعد که همه چیز راه اتفاد، دکتر معین در دو روز پیاپی دو مطلب نوشت در توضیح اینکه چرا این مشکل فنی رخ داده و چرا این اتفاق نشانه بی توجهی و بی مسوولیتی او نیست. همین برای من کافی بود تا قانع شوم که می شود به او رای داد.
نه بخاطر اینکه عاشق موهای لخت و مواج دکتر معین، صورت استخوانی و لاغر رضا خاتمی و قد و بالای تاجزاده باشم. برعکس، این قدر شیوه زندگی و سلیقه ام با آنها فرق دارد که اصلا امکان ندارد بخواهم با آنها مثلا برای تفریح به دریاکنار یا خزرشهر -- کدامش الان داغ تر است؟-- بروم.
من از این گروه حمایت می کنم برای اینکه عکسهای پانزده سال پیششان را که می بینم و حرفهایشان را می خوانم می فهمم که اگر من و شما نبودیم، آنها هنوز در همان دنیای کوچک و بسته خود زندگی می کردند. تک تک ما جوان هایی که بعد از انقلاب به دنیا آمدیم یا بزرگ شدیم در اینکه الان خانم کولایی روسری رنگی سرش می کند و کنار ابراهیم یزدی کراواتی و عزت سحابی می نشنید و حرف از دموکراسی و حقوق بشر میزند نقش داریم.
ماییم که سالها با صبر و عذاب و گرفتاری آرام آرام چهارچوب های خشک و استبداد سنتی خانواده ایرانی را شکستیم و کم کم پدران و مادرانمان را متحول کردیم. با بلند کردن موهایمان، با کمی آرایش، با گوش دادن به متالیکا، با دیدن قرمز و آبی و سفید کیشلوفسکی. خاتمی را ما آوردیم و روزنامه جامعه و شمس و جلایی پور و نبوی را هم در واقع ما به به آنجا رساندیم -- و بعد هم تعطیل کردیم و به زندان انداختیم!
رای دادن ما به معین، رای دادن به حاصل زحمتی است که خودمان کشیده ایم. ما به خودمان رای می دهیم.
اگر شک دارید به کتانی های زرد و سایه چشم سبز دختر رضا خاتمی، رییس جبهه مشارکت نگاه کنید. او نتیجه خمینی است، به هر دو معنی اش.
نقل از سر دبیر خودم
از نویسنده همین وبلاک رئیس جمهور: خودمان
2
نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1384ساعت 11:51  توسط نونو
|
موضع آدمهای زیادی در نزدیکیهای انتخابات دارد تغییر می کند.
گیرم که به رای ندادن من و تو نظام از مشروعیت افتاد. بعد چه؟ اصلا سلب مشروعیت از یک نظام یعنی چه؟ در نگاه من و تو که دیری است مشروعیتی نیست. به نگاه جهان مگر دل خوش کرده باشیم که به بیراهه ایم، سخت..! به صدای یک بمب دستی مگر همه یاد خانواده و دوست نیفتادیم؟ نکند که حبیب و فرامرز و سپیده و رضا در آن حوالی بوده اند... تهران را که بغداد نمی خواهیم، نه؟ پس به رای ندادن، مشروعیت نداشته را از بین ببریم که چه؟ که در تجربه دوباره حکمرانی پدرخوانده به نافرمانی مدنی همگان دل خوش بداریم؟ من و تو که خوب یادمان هست کوی دانشگاه را... ایستادگان در پیاده رو جنوبی خیابان انقلاب را یادمان رفت؟ ناظران و منتظران را... به همین زودی؟ حقوق طلب داشته را از نظام - به فرض- از مشروعیت افتاده چگونه باز پس می گیریم؟ نافرمانی مدنی را کدام اکبر گنجی ها رقم می زنند؟ همان ها که دیروز تحصن مجلسیان ششم را تنها گذاشتند؟ یا فوج هزار هزار تحریمیان که امروز به حمایت از اعتصاب غذای زرافشان اوین را احاطه کرده اند؟ بیا دست کم من و تو به خودمان دروغ نگوییم... رای نداده مان هیچ کجا به حساب نمی رود. چمران را به ریاست شورای شهر و حدادعادل را به ریاست مجلس رساندیم، بس نبود؟ قالیباف را رییس جمهوری می خواهیم؟ وای بر من و تو اگر تفاخر به شناسنامه های مهر نخورده را از خانه نشینان زیاد سخن گو یاد بگیریم.
من، به معین رای می دهم. نه به آنچه
می تواند بکند، به آنچه
می خواهد بکند. اگر نتوانست خود را و تو را هم مقصر می دانم. نه فقط او را... به جای "نمی تواند" دوست دارم بگویم کاری بکنیم که "بتواند." نه فقط به یک برگ تا شده رای، - که تازه همان را هم دریغ می کنیم! - که به پیگیری خواسته های نانوشته روی آن برگ... رای به معین، یک گام بیشتر نیست. به انگشت نشان دادن آن
چیزی است که می خواهیم. به دست آوردن آن
چیز، اما، خود داستان دیگری است. داستانی که نه خاتمی آغازگر ش بود و نه معین به پایان اش خواهد رساند. داستانی که تو و من زندگی اش می کنیم. چه کسی می خواهی بنویسدش؟ جز تو، و جز من..؟
{تفتستان با چهره ای متفکر به سمت غروب خورشید پرواز می کند} - موومان دوم، آداجیو، از کنسرتو ویولون آقا باخ به گوش می رسد.
نقل ازتفتستان
2
نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1384ساعت 11:5  توسط نونو
|
دلواپسم
هر چی به انتخابات نزدیک می شیم افراد بیشتری می گن که میخوان رای بدن و این من رو ذوق زده می کنه مخصوصا امروز که وبلاگ از صبحانه واجبتر من خوابگرد گفته بود که می خواد رای بده. دلم می خواد در عین ناباوری همه در لحظه آخر معین بیشترین رای رو بیاره بالای پنجاه درصد بدون دور دوم. حالم به هم می خوره از آدمهایی که به این راحتی می تونن خودشون رو عوض کنن. اینقدر ذوق و اضطراب و دلواپسی انتخابات دارم که نمی تونم حرف بزنم از طرز زدن حرفای احساسی به جای تحلیلی سخن رو کوتاه می کنم و فقط لینک می دم.
2
نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1384ساعت 10:55  توسط نونو
|
نامه محمد باقر قالیباف به رئیس جمهوری
رياست محترم جمهوري حضرت حجتالاسلام والمسلمين جناب آقاي سيدمحمد خاتمي
با عرض سلام و خسته نباشيد به استحضار ميرساند:
بهدنبال حوادث اخير به عنوان مجموعهاي از خدمتگزاران دوران دفاع مقدس ملت شريف ايران، وظيفهی خود دانستيم مطالبي را خدمت حضرتعالي دانشمند ارزشمند عرضه بداريم. اميدواريم با سعهی صدر و شعار ارزشمند توأم با سيرهاي كه تبليغ ميفرماييد (شنيدن هر سخن و ايده ولو مخالف) به اين موضوع كه شايد درد هزاران زجركشيدهی انقلاب باشد كه امروزه بهدور از هرگونه خط و خطوط با چشمي نگران، مسائل و حوادث انقلاب را مينگرند و سكوت، مسامحه و سادهانگاري مسئولين كه از بركت خون هزاران شهيد بر مسند نشستهاند، متحير و متعجباند.
جناب آقاي خاتمي، قطعاً همهی ما حضرتعالي را انساني وارسته، انقلابي، متدين و داراي ريشهی عميق ديني در حوزه و دلسوز به انقلاب دانسته و ميدانيم، اما نحوهی برخورد با حوادثي كه همهی ما شاهد شادي و رقص دشمنان پيرامون آن هستيم و در اولويت قرار دادن پيگيري برخي اشتباهات و تخلفات و بزرگ كردن آنها در مقابل عدم توجه و يا كوچك جلوه دادن برخي ديگر از همين نمونه قانونشكني و هتك حرمت و فشار، باعث شده است جريانهاي معاند با انقلاب گستاختر و در مقابل آن، مدافعان انقلاب محافظهكارانه و با دلزدگي توأم با نااميدي، هر روز تحقير شده و به ثمرهی اين همه خون نگريسته و انگشت خود را با تاسف و تاثر ميگزند.
جناب آقاي رئيسجمهور، حمله به كوي دانشگاه همانطوري كه رهبر بزرگوار و مظلوم اين انقلاب فرمودند امري ناپسند، زشت و بد بود و عليرغم اينكه سختترين و تندترين برخوردها با آن انجام پذيرفت اما همهی مردم به دليل ناپسندي عمل انجام شده اين برخوردها را پذيرفته و بر آن صحه گذاردند، اما سؤال مهم و پرابهام اين است كه آيا فاجعه فقط
همين بود؟
صرفاً همين موضوع قابل پيگيري و توجه و اعتراض و تحصن است كه چند وزير به خاطر آن استعفا دهند، شوراي امنيت تشكيل جلسه بدهد و گروه تحقيق تشكيل گردد، اما آيا حرمتشكني و توهين به مباني اين نظام، تاسف و پيگيري ندارد؟ آيا حريم ولايت فقيه كمتر از كوي دانشگاه است؟ آيا حريم امام، آن انسان كمنظير، كمتر از جسارت به يك دانشجو است؟ آيا چند روز امنيت كشور را دچار اخلال كردن و به هر مؤمن و متدين حمله كردن و آتش زدن فاجعه نيست؟ آيا زير سئوال بردن جمهوري اسلامي، اين يادگار دهها هزار شهيد و شعار عليه آن دادن فاجعه نيست؟
جناب آقاي خاتمي، چند شب پيش وقتي گفته شد عدهاي با شعار عليه رهبر معظم انقلاب به سمت مجموعهی شهيد مطهري در حركتاند، بچههاي كوچك ما در چشم ما نگريستند، انگار از ما سؤال ميكردند غيرت شما كجا رفته است؟
جناب آقاي رئيسجمهور، امروز وقتي چهرهی رهبر معظم انقلاب را ديديم مرگ خودمان را از خداوند طلب كرديم چون كه كتفهايمان
بسته است و خار در چشم و استخوان در گلو بايد ناظر پژمرده شدن نهالي باشيم كه حاصل 14 قرن سيلي و زجر شيعه و اسلام است.
جناب آقاي خاتمي، شما خوب ميدانيد، در عين توانمندي بهخاطر مصلحتانديشي دوستان ناتوانيم. چه كسي است كه نداند امروز منافقين و معاندين دسته دسته به نام دانشجو به صف اين معركه ميپيوندند و خوديهاي كينهجو و منفعتطلب كوتهنظر آتشبيار آن شدهاند و براي تهييج آن، از هر سخن و
نوشتهاي دريغ نميكنند؟
جناب آقاي خاتمي، تا كي با اشك بنگريم و خون دل بخوريم و با هرج و مرج و توهين، تمرين دموكراسي كنيم و به قيمت از دست رفتن نظام صبر انقلابي داشته باشيم؟
جناب آقاي رئيسجمهور، هزاران خانوادهی شهيد و جانباز و رزمنده به شما رأي دادند كه رأي آنها مدال سينه شماست. آنها از شما انتظار برخورد منصفانه با اين مسائل را دارند و ما امروز رد پاي دشمن را در اين حوادث به خوبي ميبينيم و قهقههی مستانه را ميشنويم. امروز را دريابيد كه فردا خيلي دير است و پشيماني فردا غيرقابل جبران است.
سيدبزرگوار، به سخنراني به ظاهر دوستان و خوديها در جمع دانشجويان بنگريد، آيا همهی آن گفتهها تشويق و ترغيب به هرج و مرج و قانونشكني نيست؟
آيا معناي سال امام (ره) همين بود؟ آيا به همين صورت ميتوان ميراث گرانبهاي او را حفظ كرد و آيا بيتوجهي تعداد اندكي به نام حزبالله مجوزي است براي شكستن سر هر متدين و هتك حرمت آن؟
جناب آقاي خاتمي، رسانهها و راديوهاي دنيا را بنگريد، آيا صداي دف و دهل آنها به گوش نميرسد؟
جناب آقاي رئيسجمهور، اگر امروز تصميم انقلابي نگيريد و رسالت اسلامي و ملي خودتان را عمل نكنيد، فردا آنقدر دير و غيرقابل جبران است كه قابل تصور نيست.
در پايان با كمال احترام و علاقه به حضرتعالي اعلام ميداريم كاسهی صبرمان به پايان رسيده و تحمل بيش از آن را در صورت عدم رسيدگي، بر خود جايز نميدانيم.
فرماندهان و خدمتگزاران ملت شريف ايران در دوران دفاع مقدس: غلامعلي رشيد ـ عزيز جعفري ـ
محمدباقر قاليباف ـ قاسم سليماني ـ جعفر اسدي ـ احمد كاظمي ـ محمد كوثري ـ اسدالله ناصح ـ محمد باقري ـ غلامرضا محرابي ـ عبدالحميد رئوفينژاد ـ نورعلي شوشتري ـ دكترعلي احمديان ـ احمد غلامپور ـ يعقوب زهدي ـ نبيالله رودكي ـ علي فدوي ـ غلامرضا جلالي ـ امين شريعتي ـ حسين همداني ـ اسماعيل قاآني ـ علي فضلي ـ علي زاهدي ـ مرتضي قرباني.
نقل از وبلاگ الپر
2
نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1384ساعت 10:0  توسط نونو
|
فیلم تبلیغاتی هاشمی رفسنجانی را همه مردم برای هم تعریف می کنند.
نقل از وبلاگ من ایرانیم:
الآن فیلم هاشمی را دیدم. نمی توانم خشم خودم را پنهان کنم. نکند این آقا خیال کرده همگی خر تشریف داریم؟ نکند فکر کرده عقل مردم اندازه ی الاغ است؟ اینها دیگر چه مسخره بازیست؟ یعنی مردم همه ی چیزهایی که من فهمیدم را نمی فهمند؟ یعنی نمی فهمند که همه ی سوالات برنامه ریزی شده بود؟ نمی فهمند که گریه ی آن دختر بازی بود؟ نمی فهمند که گریه ی رفسنجانی شاهکار هنری کمال تبریزی بود؟ نمی دانم کدامتان دیدید اما جلسه ای بود دور یک میز مستطیل شکل و با حضور بیست سی تا جوان. هاشمی هم نشسته بود آن بالا. ابتدای برنامه عنوان شد که ستاد هاشمی تصمیم گرفته است که این جلسه را به جای فیلم تبلیغاتی ایشان پخش کند. ما هم گفتیم خب؛ به سلامتی ان شاالله! اما همه اش فریب بود. همه سؤالات حساب شده بود. یک فیلم نامه ی تمام عیار پشتش بود. رنگ روسری دخترها حساب شده بود. تیپ پسرها حساب شده بود. شاید باورتان نشود اما تمام طیف های نسل جوان حضور داشتند. از چادر و مقنعه و روسری به سر بگیر برای دخترها تا ریش سه متری و ته ریش و سه تیغ برای پسرها! از کت و شلوار پوش تا تیشرت به تن. از مانتوی تنگ تا چادر عربی!
این چه بازی کثیفی است؟ یکی از جوانان ریش دار(که از بخت بد روزگار دانشجوی دانشگاه ماست و سری در سرای بسیج دارد) از هاشمی پرسید اگر حضرت علی زنده بود و الآن حکومت اسلامی تشکیل می داد فکر می کنید به استانداری جایی منصوب می شدید؟ هاشمی هم درنگ نکرد. پاسخ داد : بله!!! ...
همین یک جواب برای ایمان آوردن به فروتنی(!) هاشمی کافیست.
یکی از پسرهای دور میز که تیپ دختر کشش جلایی صد چندان به مجلس می داد پرسید : در مورد دوستی پسرها و دخترها نظرتون چیه؟ ... حضرت جواب دادند: خیلی هم خوبه! اسلام هم براش برنامه داره! میشه همه ی مشکلات رو حل کرد! ... لب و لوچه ی دخترها و پسرها آویزان شد!
یکی پرسید آقای هاشمی! آخرین جوکی که در موردتون ساختن رو شنیدید؟ هاشمی خنده ای کرد که جدیدترین جوکها را بچه هایم(!) از روی اینترنت در می آورند اما آخریش را نه! بگو ببینم پسر جان! آن پسر هم در کمال خونسردی (که اصلا نشانی از ساختگی بودن مصاحبه نداشت!) گفت : جوون ها میگن هاشمی ۲۰۰۵ به بازار اومد! ... همه از جمله هاشمی به این جوک بسیار بامزه(!) خندیدند. من هر چه زور زدم بیشتر اشکهایم سرازیر می شد.
گفت که اینترنت و ماهواره باید آزاد باشد ... گفت که در زندانی شدن گنجی هیچ نقشی نداشته است ... گفت که آماده ی رابطه با آمریکاست ... گفت که هیچ ثروتی ندارد. یک خانه ی محقر است و یک تیکه زمین که در قوه ی قضاییه به ثبت رسیده!
اما شاهکار کمال خان تبریزی جای ستایش دارد :
یک دختری بود که دوربین مدام رویش می رفت و قیافه ای به خود گرفته بود که انگار از وضعیت سؤالات راضی نیست. برای هیچ کدام از حرف های هاشمی دست نمی زد. حتی لبخند دلربایی که دخترهای دیگر بر لب داشتند را با نگاه هایش به سخره می گرفت. به پدرم گفتم که این دختر برگ برنده ی فیلمنامه است. آخر جلسه هاشمی حتما از او سؤال می کند که چرا ساکتی دخترم و او هم از درد دلش خواهد گفت. و از اتفاق همین طور شد. سناریوی کارگردان فیلم مارمولک به بهترین شکل ممکن طراحی شده بود. هاشمی پرسید که گویا از من دلخوری دخترم؟ دختر هم لب گشود که بله! اگر بدانید! دارم خفه می شم! دیگه به اینجام رسیده! چه قدر توی جامعه باید تحقیر بشم؟ بسه دیگه! ... به پدرم گفتم الآن نوبت گریه ی هاشمی است. این بار به شوخی البته. اما کاش لال می شدم! حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی، عامل رشد غده ی سرطانی در وزارت اطلاعات، عامل زندانی شدن اکبر گنجی و عزت الله سحابی، عامل ترور رستوران میکونوس و عامل کشته شدن بیش از 80 روشن فکر درآن دوران، اشک جاری ساختند! برای آن دختر گریه کردند. آب دیدگان بگشودند! و من سر به جنون گذاشتم! دختر هم بعد از گریه ی هاشمی و با مقدار نامتنابهی ناز و عشوه به همراه سایرین دست زد. هاشمی با همان چشم های پر آب و چهره ای پردرد نیم نگاهی به دختر انداخت و در حالی که با گوشه ی آستین اشک خودش را پاک می کرد گفت :مثل اینکه شما هم بالاخره دست زدی دخترم! ... و فیلم به پایان رسید.
نقل از وبلاگ من ایرانیم
2
نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1384ساعت 9:47  توسط نونو
|