تبليغاتX
وب گاه
وب گاه
این روزها درگیر کاری هستم و فکر می کنم تا یک هفته دیگر هم نتوانم وبلاگم را به روز کنم.
 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 8:5  توسط نونو  | 

اهدنا الصراط المستقیم

خدایا ما را به راه راست هدایت فرما

بارها در نمازم در سنین نوجوانی این جمله را تکرار کرده ام. گاهی از تصور دروغی که گفته ام و یا کم کاری که کرده ام بغضم بر سر صراط الذین انعمت علیهم و غیر المغضوب علیهم ترکیده.
 راه راست به نظرم یعنی راه خدا. راهی که به خدا برسد. راهی که خدا از آن راضی باشد. راه بهشت. راه قرآن. راه اسلام. شاید هم راه والدی که روانشناسی می گوید.

دیشب پس از سالها باز به یاد جملاتی افتادم که می گفتم . خدایا مرا به راه راست هدایت کن. اینبار فکر کردم هدایت و راه راست جز راه دروغ نگفتن و به راهی رفتن است که من می اندیشیدم. جز راهی است که انسان را به یک کرختی و همه چیز را باختن در برابر دیگران و یک عدم نیاز سطحی و دادخواهی به خداوند می برد.همانگونه که پیامبری که خودش واسط بیان این کلمات بود بارها جنگ کرد و بارها خشونت به کار برد. بارها قاطعیت. او سراسر مهر نبود. بلکه سراسر اعتقاد بود به اعتقاداتش و به خاطر آن اعتقادات مهربانی می کرد و یا خشونت. او آرامش روانی داشت. او به یک خط بود. یک محور اصلی داشت. تضادها در درونش به کمترین وجه ممکن رسیده بود. شاید شیطانی که می گویند همان تضاد درونی و یا جنگ بین عقل و احساس باشد. یا جنگ بین وجدان و یک چیز دیگر که نمی دانم چیست. شاید همان درگیری والد و کودک باشد. و هزار اسم دیگر. اما شیطان وجود خارجی ندارد. این را بارها به ما آموزش داده اند،من تازه دیشب فهمیدم.

و اما راه راست و راهی که پیامبران سعی کردند به ما آموزش دهند و بعضی ها می گویند راه سعادت.
من فکر می کنم در گذشته به خاطر اینکه سطح درک  مردم پایین تر بوده با چیزی مثل بهشت و یا جهنم قضیه را ملموس می کردند. اما می بینیم که امروز چندان خریداری ندارد. آن چیز که من سعادت می نامم یعنی آرامش. یعنی خوب زندگی کردن. نه از دید دیگران که از دید درون خودت. یعنی پیکار نداشتن با خودت. یعنی تضاد اصلی نداشتن. یعنی یک محور اصلی داشتن. من برای اولین بار دیشب از خدایم خواستم که تمام مردم دنیا را هدایت کند در معنای هدایت جدید. اینکه آنها را آگاه سازد و به راه بهتر زندگی کردن و بهتر حس کردن و نیالودن خود و دیگران به فشارهای عصبی رهنمون شود. من فکر میکنم بهشت یعنی همین.و بار دیگر دعا را تکرار می کنم:

 خدایا همه مردمی را که می بینم و نمی بینم به راه راست  هدایت کن.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 10:29  توسط نونو  | 

گنجی باید زنده بماند!

ganji.jpg

2 نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 9:21  توسط نونو  | 

یک نوشته کاملا شخصی درباره نمایش بهرام بیضایی

 دیشب نمایش بهرام بیضایی را دیدم. دوست دارم اول از همه بگویم که اجرای اواخر نمایش برایم فوق العاده جذاب و دوست داشتنی بود. این اولین باری بود که با دیدن یک تئاتر گریستم.

وقتی برای تشویق از جایم بلند شدم دیگر دستانم از کف زدن باز نمی ایستاد. یکنواخت و  آرام، همه را یکسان، انگار یک چیزی از قلبم و از غرور پنهان شده ام جاری می شد در دستهایم. با آنکه دستانم درد می کرد تا آخرین لحظه کف زدم و لذت بردم. می خواستم فریاد بزنم که با تمام وجودم لذت بردم.

آقای بیضایی عزیز که آمد سراپایم سپاس شد به خاطر هدیه بزرگی که به من داده بود.
بیضایی برایم خیلی عزیز است جدا از خودش(که احترام زیادی برایش قائلم). به خاطر خودم، به خاطر اینکه او می تواند هویت ملی مرا زنده نگه دارد.

یک حس ملی سراسر وجودم را فرا گرفته بود. انگار که سرود "ای ایران" را فروخورده باشم.

تک تک بازیگران،  به چشمم سربازان وفادار میهن می آمدند.
میهن من ، ایران من،

بار دیگر رویا آمد: یعنی می شود رویای رفتن را به واقعیت ماندن تبدیل کرد؟

در همین رابطه: گفتگوی روزنامه شرق با بهرام بیضایی

2 نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 9:28  توسط نونو  | 

ادامه مطلب گنجی
در بیمارستان میلاد چه می گذرد؟ (روز)
جرج بوش مرگ گنجی را می خواهد. (درخشان)
گنجی-اهورای جدید. (صادق خان)

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1384ساعت 8:58  توسط نونو  |