بارها در نمازم در سنین نوجوانی این جمله را تکرار کرده ام. گاهی از تصور دروغی که گفته ام و یا کم کاری که کرده ام بغضم بر سر صراط الذین انعمت علیهم و غیر المغضوب علیهم ترکیده.
راه راست به نظرم یعنی راه خدا. راهی که به خدا برسد. راهی که خدا از آن راضی باشد. راه بهشت. راه قرآن. راه اسلام. شاید هم راه والدی که روانشناسی می گوید.
دیشب پس از سالها باز به یاد جملاتی افتادم که می گفتم . خدایا مرا به راه راست هدایت کن. اینبار فکر کردم هدایت و راه راست جز راه دروغ نگفتن و به راهی رفتن است که من می اندیشیدم. جز راهی است که انسان را به یک کرختی و همه چیز را باختن در برابر دیگران و یک عدم نیاز سطحی و دادخواهی به خداوند می برد.همانگونه که پیامبری که خودش واسط بیان این کلمات بود بارها جنگ کرد و بارها خشونت به کار برد. بارها قاطعیت. او سراسر مهر نبود. بلکه سراسر اعتقاد بود به اعتقاداتش و به خاطر آن اعتقادات مهربانی می کرد و یا خشونت. او آرامش روانی داشت. او به یک خط بود. یک محور اصلی داشت. تضادها در درونش به کمترین وجه ممکن رسیده بود. شاید شیطانی که می گویند همان تضاد درونی و یا جنگ بین عقل و احساس باشد. یا جنگ بین وجدان و یک چیز دیگر که نمی دانم چیست. شاید همان درگیری والد و کودک باشد. و هزار اسم دیگر. اما شیطان وجود خارجی ندارد. این را بارها به ما آموزش داده اند،من تازه دیشب فهمیدم.
و اما راه راست و راهی که پیامبران سعی کردند به ما آموزش دهند و بعضی ها می گویند راه سعادت.
من فکر می کنم در گذشته به خاطر اینکه سطح درک مردم پایین تر بوده با چیزی مثل بهشت و یا جهنم قضیه را ملموس می کردند. اما می بینیم که امروز چندان خریداری ندارد. آن چیز که من سعادت می نامم یعنی آرامش. یعنی خوب زندگی کردن. نه از دید دیگران که از دید درون خودت. یعنی پیکار نداشتن با خودت. یعنی تضاد اصلی نداشتن. یعنی یک محور اصلی داشتن. من برای اولین بار دیشب از خدایم خواستم که تمام مردم دنیا را هدایت کند در معنای هدایت جدید. اینکه آنها را آگاه سازد و به راه بهتر زندگی کردن و بهتر حس کردن و نیالودن خود و دیگران به فشارهای عصبی رهنمون شود. من فکر میکنم بهشت یعنی همین.و بار دیگر دعا را تکرار می کنم:
خدایا همه مردمی را که می بینم و نمی بینم به راه راست هدایت کن.

آقای بیضایی عزیز که آمد سراپایم سپاس شد به خاطر هدیه بزرگی که به من داده بود.
بیضایی برایم خیلی عزیز است جدا از خودش(که احترام زیادی برایش قائلم). به خاطر خودم، به خاطر اینکه او می تواند هویت ملی مرا زنده نگه دارد.
یک حس ملی سراسر وجودم را فرا گرفته بود. انگار که سرود "ای ایران" را فروخورده باشم.
تک تک بازیگران، به چشمم سربازان وفادار میهن می آمدند.
میهن من ، ایران من،
بار دیگر رویا آمد: یعنی می شود رویای رفتن را به واقعیت ماندن تبدیل کرد؟
در همین رابطه: گفتگوی روزنامه شرق با بهرام بیضایی