کتاب "تفکر زائد"
اثر محمد جعفر مصفا
نمی دانستم که مصفا تالیف هم دارد. به دنبال این بودم که ببینم غیر از کتابهای هورنای چه کتابهای دیگری را ترجمه کرده که ابتدا به ترجمه هایش از کتابهای کریشنا مورتی برخوردم و سپس به سایتش رفتم و از آنجا به این پی بردم که مصفا تالیفاتی هم دارد. نوارهای صدایش را گوش کردم و کلی تحریک شدم برای خواندن کتابهایش و درک نحوه تفکرش. خودش توصیه می کند که در خواندن آثارش از تفکر زائد شروع کنیم. این کتاب را یکبار خواندم و باید بگویم که برایم زیاد خوشایند نبود. البته شاید درست منظورش را نفهمیده ام اما فعلا دیگر تصمیم ندارم بقیه آثارش را بخوانم و ترجیح می دهم همان ترجمه ها از کارن هورنای را تا فهمیدن کامل تکرار کنم. در جایی خواندم که مصفا از نظریه کارن هورنای در مورد مهرطلبی و عزلت طلبی و برتری طلبی ایراد می گیرد و می گوید که مرز بین این سه دسته قابل تشخیص نیست و این یکی از اشکالات نظریه هورنای است. در صورتیکه هورنای بارها در کتابهایش به اینکه یک آدم عصبی هر سه را دارد و مرز بین اینها مشخص نیست تاکید کرده است. اما فوری به نظرم رسید که مگر می شود مترجم یک کتاب آن را درست نخوانده باشد؟ و به خودم شک کردم و اینکه شاید من درست منظور مصفا را متوجه نمی شوم. اگر کسی اطلاعی دارد خوشحال می شوم که مرا کمک کند. اما نظر خود من این است که کتابهای هورنای کتابهای علمی هستند و کتابهای مصفا از جمله کتابهای بازاری مثل کتابهای به سوی کامیابی و غیره...
2
نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1384ساعت 14:34  توسط نونو
|
خانه تکانی
علاوه بر سرکاررفتن از ساعت ۸ تا ۱۶ که البته نزدیک به سه ساعت مسیر را هم باید به آن اضافه کرد، کلاس داستان نویسی و نقد کتاب و گروه رواندرمانی و رواندرمانی تک نفره هم می رفتم. علاوه بر همه اینها کتابهای روانشناسی را هم مطالعه می کردم و در ضمن به تمام اینها مسافرت حداقل دو هفته یکبار و کارهای خانه اعم از غذا و لباس شستن و جمع و جور کردن را هم اضافه کنید. آخرین ضربه را جلسات نقد کتاب بهم زد. به محضی که جلسات نقد کتاب به برنامه ام اضافه شد به طرز عجیبی با کوهی از کارهای انجام نشده مواجه شدم. چون ساعت کلاس در تنها ساعت آزاد من که به مطالعه می پرداختم قرار می گرفت. یعنی هم نقد کتاب اضافه شده بود و هم ساعت رسیدگی به بقیه برنامه ها گرفته شده بود. به خاطر همین تصمیم گرفتم از بین همه کارها آنهایی را که می شود فاکتور گرفت بگیرم. یکی دو هفته فقط یک فکر بود و دلم نمی آمد تا اینکه بلاخره اجرایش کردم. کلاس داستان نویسی و نقد کتاب را حذف کردم. گرچه بسیار دردناک بود اما فکر کردم بهتر است ببینم کدام ضروری تر است و به این نتیجه رسیدم که رواندرمانی و مطالعه کتابهای مربوط به آن برایم در حکم پایه برای بقیه است و تصمیم گرفتم فعلا کارم را روی پایه زندگی متمرکز کنم. البته چقدر خوب بود اگر می توانستم سرکار نروم که با شرایط فعلیم محال است. حالا فکر می کنم دیگر به وبلاگم هم بهتر بتوانم برسم. سرم کمی خلوت تر شده و احساس گناه انجام ندادن کارها هم کمی کمتر.
2
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 11:58  توسط نونو
|