بی ربط با عنوان: دیروز با مقوله جدیدی به اسم مدیریت تحول آشنا شدم. یعنی سیدی جلسهای را که در همین مورد در خانه مدیران تشکیل شده را دیروز گوش کردم. البته سه عدد سی دی است و من تقریبا نصف آنها را گوش دادم. مقوله جالبی است اما تا تمام نشود نمیتوانم دقیقا بگویم که آیا کاربردی هست یا نه؟ البته قرار است که فوقالعاده کاربردی باشد. اما من که هنوز چیزی اش را نمیدانم.
راستی سازمان مدیریت صنعتی یکسری فیلم آموزشی دیگر هم دارد که شاید دوست داشته باشید آن را ببینید. برای دیدن لیست فیلمها و سیدی های صوتی میتوانید به سایت
مدیریت صنعتی مراجعه کنید.
با ربط با عنوان: چند روزیست که مدیرمان هر وقت مرا می بیند میگوید: تحقیق انجام شد؟ و من فوری میگویم: دارم روش کار میکنم. اما دریغ از یک نگاه. و الان که ساعت ۹ روز آخر وقت من است من تازه فهمیدهام که امروز روز آخر است و حالا ماندهام که باید از کجا مطلب جور کنم؟ مسئله راجع به هند است و اینکه از چه راهی میتوان با موسسات و یا آموزشگاههای هندی ارتباط ایجاد کرد؟ دفعه پیش تحقیق مفصلی در بیش از ۱۰۰ صفحه ارائه دادم که حدود سه چهار هفته وقتم را گرفت. وقتی نسخه صحافی شدهاش را دیدم فقط اسم خودش را نوشته بود بدون اینکه کوچکترین تشکری از من بکند با اینکه اینکار به هیچ عنوان جز کارهای من نیست. خلاصه دیگر تمایلم به این کار از بین رفت و البته دلیل دیگری هم دارد. درست است که کار جالبی است اما مسئله این است که همه چیز را به صورت فرمالیته نگاه میکنند و هیچکس گزارشی را که من اینقدر برایش زحمت کشیدهبودم نفهمید. مهم این است که گزارشی ارائه شود و اگر خواستند سفری بروند توجیهی داشتهباشند. مهم نیست که برای مملکت کاری انجام شود.
2
نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 9:33  توسط نونو
|
چند وقتی است یعنی بعد از عید تا حالا دارم سعی می کنم که حال بهتری داشته باشم و به خودم نیرو بدم. سعی می کنم افسرده نباشم. البته باید بگم که نتونستم قرصها را قطع کنم. یعنی قطع کردم اما نتیجه خوبی نگرفتم و خلاصه دوباره وصلش کردم البته به میزان خیلی کم. اما واقعیت اینه که این قرصها در روحیه من تاثیر خوبی داره اما تاثیرات جانبی هم داره که اصلا از اون جانبی هاش خوشم نمی یاد. اما خوب ظاهرا فعلا نمی شه قطعش کرد.
تصمیم دارم تحولکی توی کار و زندگیم پیش بیارم. البته اگه خدا کمک کنه. و مهمتر از همه اون تحولها یک تحول درونیه که باید سعی کنم حس زندگی داشته باشم. گرچه فکر می کنم این حس رو اول از همه باید خدا بخواد. اما دیگه نمی خوام در کس دیگه و در جای دیگه دنبالش باشم. نه در گروه درمانی و نه در کتابها و نه در انسانها.
فقط در خودم. این به این معنی نیست که بگم کتابها نمی تونن کمک کنن یا آدمها نمی تونن. نه. قبل از این ماجرا من فکر می کردم که مثلا کتابهای کارن هورنای رو باید به صورت کامل بخونم(همشون رو) بعد خلاصه سازی و حتی در این حد که بتونم برای کسی بگم وغیره و تازه بعد تصمیم بگیرم راجع به مسائل زندگیم و بعد از همه اینها زندگی کردن رو شروع کنم. اما می بینم که زندگی ادامه دارد و من فاصله زیادی تا سی سالگی ندارم. هر چند سعی کرده ام از همه مسائل زندگیم وقت بگیرم و اونها رو معلق نگه دارم اما واقعیت اینه که فرصت زندگی داره می ره. دیگه هیچوقت عید امسال تکرار نمیشه هر چقدر هم که من فکر کنم امسال زود عید شد.
داشتم می گفتم تفاوت فکرم مثلا راجع به همون مورد کتاب این شده که فکر می کنم مثلا اگه یک کتاب یا یک برگ از کتاب رو آدم در روزی بخونه باید تاثیرش رو همون روز درک کنه و البته شاید مفاهیمی رو بعدا اما مهم اینه که دیگه خوندن اون کتاب تاهمون بخشی که خوندی تموم شده. یعنی کارت به پایان رسیده و تو با همین میزان تجربه و آگاهی اجبار داری به زندگی کردن، تصمیم گرفتن و بقیه کارها. نباید زندگی رو موکول کنی به اینکه همه کتابها رو بخونی و همه آدمها را تا ته بشناسی و... یعنی نمی تونی این کار رو بکنی. فرصت خیلی کوتاهتر از این حرفاست.
فقط اگه خیلی دلت می خواد آگاهیهات بیشتر باشه باید سریعتر حرکت کنی. یعنی روزها و ساعتها و در حقیقت لحظه هات رو کمتر در افسردگی و بطالت بگذرونی و از همه لحظاتت برای تجربه کسب کردن استفاده کنی. دقیقا مهم نیست که چی کار می کنی. حتما نباید کتاب بخونی یا ادامه تحصیل بدی. حتی رفتن به یه شوی لباس یا هر کار دیگه ای هم می تونه همون قدر به تجربیات آدم اضافه کنه. فقط مهم اینه که وقت آدم غیر از به زندگی کردن به کار دیگه ای نره.
یه مثال دیگه هم می زنم که برای خودم روشن تر بشه. مثلا من قبلا فکر می کردم گروه می تونه برام کاری بکنه اما این خود منم که باید کاری بکنم. خوب البته ظاهرا این جمله رو قبلا هم می گفتم اما مسئله اینه که فکر می کردم باید اینقدر گروه برم تا یه تحول عمده و اساسی در من بوجود بیاد در صورتی که نه. گروه به عنوان یه جزئی از تجربیات زندگی تو مثل همون برگه های کتاب می مونه. نمی تونی صبر کنی تا همه برگهای همه کتابها رو بخونی.بلکه در هر لحظه هر کجای اون کتاب و هر کجای زندگی که باشی مجبوری به زندگی کردن. پس حتی یک جلسه گروه هم میتونه تاثیر داشته باشه به شرطی که تو در حال حرکت باشی. اما اگه بخوای بعد از کامل شدن حرکت کنی هرگز حرکت نخواهی کرد.
انسان مجبور است که مختار باشد.
حالا من هم تصمیم دارم از مختار بودنم به اندازه عقل و تجربه خودم استفاده کنم و زندگی کنم.به همون اندازه عقل و تجربه گذشته ام. تصمیم دارم اگه خدا کمک کنه به خودم اطمینان کنم. چون فقط خودم رو دارم. نه اینکه احساس بی کسی داشته باشم. نه . من از لطف آدمای زیادی به لطف خدا برخوردارم. اما آدم باید به خودش اطمینان کنه و دنبال مسائل در خودش بگرده.
خدایا کمکم کن که بلند بشم. کمکم کن زندگی کردن رو شروع کنم.
حتی ورزش کردن. به دنبال این بودم که برم ورزش، روحیه ام بهتر بشه، اندامم بهتر بشه بعد اعتماد به نفس پیدا کنم، جیگر بشم بعد کلی عوض بشم بعد کلی زندگیم رو تغییر بدم و همه چیز خوب و رو به راه بشه،خوب اشتباهه. اول که هیچوقت همه چیز خوب و رو به راه نیست. نه اینکه واقعا مسائل خوب و رو به راه نباشند نه. ما آدما توقعمون خیلی زیاده و هر چی داشته باشیم بازم یه چیز دیگه می خواهیم. و ثانیا یک روز ورزش کردن در درجه اول یعنی همون روز یا فرداش روحیه بهتری داشتن و بهتر از خواب بلند شدن. همین. و اگه ادامه بدم از پیری زودرس هم جلوگیری می کنه همین. تحول به وجود نمی یاره و البته جلوی تحول رو هم نمی گیره. که مثلا فکر کنم بگذار اول تحول پیش بیاد بعدا. نه عزیزم تحول و تصمیم یک روند نیست. در یک لحظه پیش می یاد. و اون لحظه، لحظه خیلی سرنوشت ساز و بزرگی هم نیست.چون در هر لحظه به هر راهی که بری باز توی اون راه به بینهایت راه دیگه می تونی بری...
2
نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 11:30  توسط نونو
|
بیشترین چیزی که امروز نظرم را به خودش جلب کرده اینستکه خوشی و سرخوشی و سلامت روحی و زندگی چیزی نیست که بخواهی اون رو از دیگران به دست بیاری. باید خودت بخواهی و خودت در دل خودت سلامت و شادی آفرینی کنی. اما اینکه چطور و چگونه؟ شاید مهمترین مسئله در نبودن افسردگی بتونه این باشه که آدم توی زندگیش هدف داشته باشه. هدفی که مال خودش باشه نه برای راضی کردن بقیه. مثلا ممکنه هدف من از ساعت ۷ تا ۹ شب این باشه که غذا درست کنم. خوب اگه اینکار رو به خاطر اینکه گرسنه نمونم یا به خاطر اینکه خانوادهام گرسنه نمونن و از غذا لذت ببرند انجام بدم میتونه لذت بخش باشه اما اگر به خاطر اینکه مثلا همسرم نگه چرا غذا درست نکردی غذا درست کنم یعنی وابستگی صد در صد روحی به اون حداقل در این دو ساعت. در مورد همه مسائل حتی مسائلی که به نظر خیلی پیچیده تر از این حرفها هم مییان همینطوره.
فکر میکنم بهتره آدم ریشه مسائل رو در خودش جستجو کند. البته شاید خیلی ته رفتن هم کاری از پیش نبرد. منظورم آن طوری است که کارن هورنای انجام میدهد. اما یک چیز واقعیت دارد. اینکه هیچ کس نمیتواند کمبود آدم را جبران کند و چنین انتظاری اشتباه محض است. انسان باید خوشی و سرزندگی و میل به زندگی را در خودش ببیند نه در دیگران.
هیچکس نمیتواند به تو میل به زندگی هدیه کند و هیچکس نمیتواند آنقدر به تو محبت کند که جای بیمحبتی خودت را به خودت بگیرد.
2
نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 9:16  توسط نونو
|