تبليغاتX
وب گاه
وب گاه
چه جور پستهایی خونده میشن؟

داشتم فکر می کردم وقتی یه وبلاگ رو باز می کنم و می بینم که توی پستش یه چیزی شبیه این نوشته: حالم امروز خیلی بده ..... دیگه حوصله نمی کنم بقیه اش رو بخونم مگر اینکه نویسنده رو بشناسم و اون معمولا پستهای این تیپی ننویسه. می دونید توی وبلاگستان به نظر می یاد آدمها بیشتر جذب وبلاگهایی می شن که هر چند شخصی هم باشه ولی از دلتنگیها و به هم ریختگی های معمول که هر آدمی تجربه اش می کنه حرف نزنه. در حقیقت آدمها حتی توی وبلاگهایی با پستهای خیلی شخصی هم دنبال خاطرات و لحظه هایی ناب و حرفهایی شاید متفاوت از حرفهای خودشون می گردن.
یه سری پستهای شخصی هم که مربوط می شه به وبلاگهایی که به هیچ عنوان شخصی نمی نویسن معمولا جالبه. چون بقیه می خوان کشف کنند که پشت این صفحه جدی چه جور شخصیتی هست... 

2 نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 14:2  توسط نونو  | 

تغییر

چند وقت پیش مطلبی رو توی وبلاگ هاله خوندم که اشاره کرده بود به اینکه چطور بعضی ها از موقعیت خودشون راضی نیستند ولی هیچ تلاشی هم برای تغییر اون شرایط انجام نمی دن. می خوام بگم گاهی اوقات ما فکر می کنیم که از شرایطمون راضی نیستیم و دائم زور می زنیم که تغییرش بدیم اما انگار سر به زنگاه، دقیقا همون موقع که باید عملی انجام داد یا از عملی نتیجه گرفت یادمون می ره یا مثلا به یه کار دیگه سرگرم می شیم. خب این شاید این معنی رو بده که ما فی الواقع از شرایط خودمون بدمون نمی یاد. شاید اون چیزی که باعث می شه فکر کنیم شرایطمون رو دوست نداریم اینه که توی اون شرایط تایید دیگران رو نداریم.
بعضی ها هم هستند که از تغییر می ترسند. می ترسن که شرایط فعلی رو از دست بدهند. هر چقدر هم که احتمال بره شرایط آتی بهتره بازم به صورت ناخودآگاه در مقابل تغییر مقاومت می کنند و بعد هم خودشون رو سرزنش می کنن. به هر جهت دقیقا نمی دونم موندن توی شرایط خاص که شاید خیلی هم به ظاهر خوب نیست بیشتر دلیل اینه که اون شرایط رو فی الواقع دوست داریم یا اینکه از تغییر و از دست دادن می ترسیم؟ نظر شما چیه؟ آیا تا حالا چنین چیزی رو تجربه کردید؟ اینکه مدتها خواسته باشید چیزی رو تغییر بدید و سر موعد احساس کنید دوستش دارید؟ 
2 نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 9:54  توسط نونو  | 

چرا؟

یعنی حتی یه  نفر هم وبلاگ من رو نمی‌خونه که یه پیغام کوچولو بذاره: من خوندم؟
2 نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 9:35  توسط نونو  | 

همه زندگی یک تلاش است.

دارم سعی می کنم که احساساتی نباشم. با خوندن مقدماتی فلسفه و منطق، در حقیقت با خوندن درباره فلسفه و منطق سعی می‌کنم منطقی باشم و زیاد به احساساتم میدون ندم. همش به خودم می‌گم چه تو حالت بد باشه، چه خوب، چه استرس داشته باشی و چه نداشته باشی، در اصل موضوعات هیچ فرقی نمی‌کنه و البته شاید یه فرقی بکنه: اینکه احساسات طغیان کرده موجب ضعف عملکرد می‌شن. حالا توی هر زمینه‌ای. پس بهتره استرس رو از خودم دور کنم. سعی کنم به مسائل زندگی فکر کنم و منطقی باشم. تمام سعی‌ام رو می‌کنم گرچه تاحالا هم سعی کرده‌ام اما باز هم تلاش می‌کنم. به راهی دیگر و به جوری دیگر.
زندگی یک تلاش است. خداوندا تلاش ما را تلاشی درست قرار بده نه آنچنان که فقط خستگی در بر داشته باشد به آن نتیجه هم عنایت کن.
خدایا به ما فکر، عقل و معرفت بده.
خدایا هر آنچه خوب است به ما بده.

2 نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 10:32  توسط نونو  | 

ذکر

بتازگی کتاب هزارویک ختم را گرفته ام. این کتاب در مورد اذکاری است که اثرات خاصی دارند. البته در جاهایی اصل ماجرا را نگفته. مثلا گفته این ذکر به عدد خاص ولی عدد خاصش را نگفته. و یا در بعضی موارد تکه ای از سوره را جا انداخته. البته من فکر کردم احتمالا آنهایی که عدد خاصش را نگفته اثرات جانبی بدی داشته اند. به هر جهت با این چیزهایی که در مقدمه کتاب گفته ذکر گفتن نباید کار خیلی بدون دردسری باشد.خیلی دوست دارم اگر شما تجربه ای از گفتن ذکر دارید و اثرات آن را دیده اید با من در میان بگذارید. من فعلا دارم کتاب را می خوانم و علامت گذاری می کنم و تا به حال هیچکدام از ذکرها را نگفته ام. 
2 نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 15:10  توسط نونو  |