کاش خوابم ببرد تا فردا
دلخور که میشد دعایم میکرد! میگفت کاش تو بدوی و زندگی بدود. تو بدوی و خوشبختی بدود. بدوی و به گردش هم نرسی.
امروز زندگی ميدود و من نشستهام. زانوهایم رابغل کردهام. کسی از من بیرون میآید. دستم را میگیرد و به طرف خودش میکشد. خم میشود جلو و بازهم تلاش میکند. سنگینیم اجازه حرکت نمیدهد. در چشمانم نگاه نمیکند. یکبار دیگر با همه قوا مرا به طرف خودش میکشد و یکدفعه رها میشود روی من. نفس نفس میزند. فریاد میکشد و با مشت میکوبد توی سرم. میزند توی صورتم. گریه میکند. سعی میکند نگاهم کند. نگاهش تا گردنم نرسیده، بر میگردد به دستانم نگاه میکند. انگشتانش را لای انگشتانم گیر میاندازد. میگوید:"خیلی خوب، هر طور تو بخواهی. ٱرام باش. آرام میرویم." بلند میشود و دستم در دستش راه میافتد. نیم خیز میشوم. نمیتوانم بلندشوم. زانوهایم را میگذارم زمین و همینطور که یک دستم در دست اوست چهاردست و پا دنبالش میآیم. چند بار که زانوهایم را روی زمین میکشم دستم درد میگیرد. دستم را از دستش بیرون میکشم و دمر میخوابم روی زمین. نگاهم میکند و بالای سرم مینشیند. همینطور خیره میشود به سرم. بلند میشوم مینشینم. به دور تر ها خیره میشوم. دورترهایی مبهم و فکر میکنم بلاخره من هم روزی خواهم دوید و به آن دورترها خواهم رسید. بیشک زندگی جایی آن دورترها منتظر من است. زندگی و همه آدمهای داخلش.نگاهش میکنم و میگویم:"آن روز روز پیروزی من خواهد بود" لبخند کجی میزند. میآید نزدیکم نزدیکتر. به چشمانم خیره میشود. یکدفعه دهانش را باز میکند و مایع زرد بوداری را به صورتم میپاشد. چشمم را میبندم و با دست مایع چسبناک را از صورتم پاک میکنم. دلم به هم میخورد. دهانم را باز میکنم که نفس بکشم. یک چیز گرم و واردش میشود. چشمم را باز میکنم. مثل یک تکه جگر دراز، با حرکت مارپیچی خودش را میکشد داخل. سریع تمام میشود. مینشیند داخل دلم. بالا میآورم. جگر دراز هم بالا میآید. از دهانم آویزان میشود. میخواهم بقیهاش را هم بالا بیاورم که دوباره میرود داخل. دراز میکشم. دستهایم را میگذارم زیر سرم و به آسمان نگاه میکنم. فکر میکنم شاید رویا دیدهام. مارپیچ وار خودش را میرساند به سرم. یادم میافتد جای دیگری هم او را دیدهام. 29 سال پیش بود. باز توی سرم حرکت میکند. نه همین چند ماه پیش بود. آنوقت افتاده بود توی کاسه توالت. خیره خیره نگاهش کرده بودم. دوباره حرکت کرد. برگشت توی دلم. دلم گنده شد. به دورترها نگاه کردم. به اطرافم نگاه کردم. دوباره به دورترها. فکر کردم حتما آن دورترها هم باید بخوابی و با جگرها سروکله بزنی. سرم را روی دستهام حرکت دادم. به پهلو چرخیدم و فکر کردم تلاش برای امروز کافی است. کاش خوابم ببرد تا فردا.
2
نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 10:38  توسط نونو
|